|
خانم گله مامانی و بابایی سلام آرومه جونم خوبی ؟ راستی کلی از زحمات همه گفتم خواستم تا یادم نرفته از محبتهای بابایی و بابابزرگها هم گفته باشم یک وقت فکر نکنی اونا زحمتی نکشیدن و کاری نکردن . بابایی که دل تو دلش نیست شما رو زودی بگیره تو بغلش عزیزم برای بابایی هم دعا کن تو کارش و تحصیلش موفق بشه هر کاری میکنه و اینهمه سختی که تحمل میکنه فقط به خاطر اینه که یک زندگی خوب داشته باشیم و شما شاد و سرحال باشی . بابابزرگها هم که وقتی تو چشماشون نگاه میکنی برق شادی رو میتونی ببینی که قراره تا چند وقت که کم هم مونده نوه گلشون رو ببینن . خدا همشون رو برامون حفظ کنه و سالم و سلامت باشن و سایه اشون همیشه بالای سرما باشه . راستی یادم نره بگم مامان بزرگه مامانی هم برات کلی لباس بافتنی بافته و یک پتو هم بافته ولی هنوز کسی نرفته ازش تحویل بگیره بیاره خونمون بذاریم تو وسایلت . کمدلباس و وسایلت حسابی پر شده ها اونم خیلی ذوق زده است خدا عمرش بده و سلامت نگهش داره .
سلام دخترم . شیطون بلای مامان حالت خوبه ؟ برات گفتم خانواده بابایی کلی برات خرید کردن ... اون شب که رفتیم خونشون برای شام کلی هم بهشون زحمت داده بودیم برامون سبزی آش خریده بودن و پاک کرده بودن دیدیم که خریداشون تموم شده برای شما یک مدال طلای ( و ان یکاد ..) رنگ آبی فیروزه ای با زنجیرش و یک سری لباس و وسایل و یک عروسک گاو بامزه خریده اند برای مامانی و بابایی هم یکی یک پیراهن کادو دادن . دستشون درد نکنه . فردا صبحش از مامان بزرگ خواستم بیاد و کادوها و وسایلها رو ببینه . البته مامان بزرگ خیلی خیلی دستش دردنکنه حسابی از همون روزهای اول داره زحمت میکشه هی میدوزه هی میبافه گلم همه خیلی دوستت دارند و چشم انتظارتن . مامان بزرگ برات کلی لحاف تشک در سایزهای مختلف دوخته با تکه دوزیهای قشنگ روش و کلی هم لباس زمستونی برات بافته رنگارنگ و قشنگ . قربونه مامان بزرگ برم که اینقدر مهربونه دست و پنجه اش درد نکنه .
خانم خانما سلام چطوری گلم ؟ راستی نگفتم خاله مونا برات یک آلبوم قشنگ درست کرده پر از تزیین و رنگارنگ ... دستش دردنکنه . دیشب با بابایی رفتیم نمایشگاه کتاب ... تا میتونستیم برات کتاب خریدیم هرچی بن خرید کتاب تهیه کرده بودیم تموم شد رفتیم دوباره بگیریم دیدیم که بن تموم شده و بانک بسته است قرار شد بریم خونه بابابزرگ اینا . بعدشم با زندایی قرار گذاشتیم فردا صبح با هم بریم نمایشگاه دوباره بن تهیه کنیم و بریم این دفعه برای خودمون هم چندتا کتاب بگیریم. ساعت ۱۱ و نیم بود که رفتیم نمایشگاه خیلی خوش گذشت کلی کتاب خریدیم یک ترجه و تفسیر قرآن مجید هم خریدیم . بعدشم تو محوطه رو نیمکت نشستیم منتظره دایی مرتضی که بیاد دنبالمون . یک پیاله آش دوغ هم میل کردیم ................ حسابی خسته شده بودیم شبم برای شام خونه اونیکی بابا بزرگ (بابای بابایی) رفتیم .
عزیزه دله مامان سلام گلم دیروز رفتیم دکتر برای معاینه دو هفته یکبارمون آخه دیگه وارده ماه نهم شدیم . عزیزم دکتر برامون سونو گرافی نوشت که نتیجه اش رو ببریم ببینه و برگ بستری بده بهمون . سونوگرافی حسابی شلوغ بود ما هم خسته بودیم برای فردا صبح (ساعت ۱۲) وقت گرفتیم تا با انرژی بیایم . مامان بزرگم باهامون بود . بالاخره فردا صبحش که میشه ۱۲/مهر با زندایی طناز قرار گذاشتیم و رفتیم سونوگرافی زیاد معطلمون نکردن خانم منشی اومد و گفت بفرمایین اون اتاق درازبکشین بیام . اتاق سرد بود کولر روشن بود منشی دستگاه رو روی شکمم وصل کرد و گفت هروقت شما حرکت کردی و لگد زدی دگمه دستگاه رو فشار بدم به زندایی هم سفارش کرد مراقب شماره هایی که دستگاه نشون میده باشه و اگه صفر شد خبرش کنه . منشی ما رو تنها گذاشت . کلی خندیدیم و منم کلی خسته شدم نزدیک ۲۰ دقیقه طول کشید صدای قلبت هم که حسابی بلند بود . زندایی میگفت بابا قلبه من خسته شد از بس قلبه این بچه تند تند میزنه ...... منشی اومد و دستگاه رو جدا کرد و گفت یکم استراحت کنم بعد برم بیرون تا سونوگرافی انجام بشه . بالاخره سونوگرافی هم انجام شد و خبر سلامتی شما خوشحالمون کرد فقط آقای دکتر گفت دخمرمون قد بلند و لاغر هستن ( ما هم گفتیم خوب باربی هستش دیگه ) الهی قربونت برم گلم خانم دکتر گفت همه چیز نرماله و شما سرت رو به پایین هستش و اگه خدا بخواد مامانی میتونه شما رو به طور طبیعی زایمان کنه . باید بیشتر استراحت کنم و خودم رو تقویت کنم تا بتونم از پسش بربیام . برگ بستری هم گرفتیم و قراره بریم بیمارستان ذکریا بستری شیم . عزیزم برای مامانی دعا کن از خدا بخواه بهش قدرت و توان یک زایمان طبیعی و راحت رو بده .
دختره نازم درسا جونم برات تعریف نکردم اون روز که حالم خوب بود و میرفتم سرکار با بابایی قرار گذاشتیم رفتیم بازار برای دخمرمون طلا بگیریم ......... یک دستبند طلا که با زنجیر بهش انگشتر وصل بود و روش گل آبی فیروزه ای داشت خریدیم . کلی ذوق زده شده بودیم . آخه دخمرم دیگه کم کم همه وسایلت آماده است و منتظرت هستیم که بیایی البته سعی کن زیاد عجله نکنی گلم خوب رشد کن و به موقع بیا . همه منتظره ورود اولین نوه خانواده هستن گلم هرکس هم هرچی به ذهنش میرسه و میبینه برات تهیه میکنه و همین طور توصیه و سفارشه که به مامانی و بابایی میکنن که مراقب شما باشیم ما هم سرتاپاگوشیم و مراقبه شما هدیه خداوند هستیم عزیزم .
خانم گله نانازی مامان سلام خوبی؟ عزیزم بعد از توصیه دکتر به استراحت دیگه قرار شد چند روزی رو مهمونه خونه بابابزرگ باشیم و مامان بزرگ با همه مهربونی و فداکاریش ازمون پرستاری کنه تا حالم بهتر بشه . البته برامون خیلی سخت بود چون بابایی معذب میشد همش بیاد خونه بابابزرگ و شبها بمونه بیشتر ترجیح میداد بره خونمون بخوابه ما هم دلمون براش تنگ میشد و همش بهانه میگرفتیم ....... ولی خوب برای حفظ سلامتیمون هممون مجبور بودیم دیگه ............ راستی یادم رفت بگم عمه خدیجه هم قراره بچه دار بشه فعلا نمیدونیم جنسیتش چیه دخمرعمه دار میشی یا پسرعمه دار .......... برای اونام دعا کن سالم و سلامت باشن . برای ۱۱ مهر وقت دکتر داریم قراره آخرین سونوگرافی رو هم انجام بدیم تا دیگه معلوم بشه که خانمیه ما تو چه وضعیتی هستش و کی و چه جوری میخوان تشریف بیارن .......... شیطون بلای مامان مراقب خودت باش گلم سعی کن خوب رشد کنی و سلامت باشی .
سلام دخمره نازم (درسا جون) گلم مامان هر روز منتظره اومدنته با اینکه خیلی زوده و هفته ۳۴-۳۵ بارداری رو میگذرونه ولی همش میترسه نکنه دختره نازش عجله کنه بخواد زودی بیاد .... اینه که همش دارم مرور میکنم ببینم چیزی کم و کسر نباشه سعی میکنم تا میتونم خونه رو مرتب نگه دارم ......... بذار برات تعریف کنم چی شد ... روز سالگرد ازدواج مامانی و بابایی (۲۴شهریور) حسابی مامانی خودش رو خسته کرد میخواست برای بابایی سنگ تموم بذاره بالاخره بعد از این چند مدته مفصل آشپزی کرد ... شب غذا رو که میل کردیم خواستیم استراحت کنیم وقتی رفتم تو رختخواب احساس عجیبی بهم دست داد که کم کم تبدیل شد به ترس و وحشت آخه دیدم دخمرم تکون نمیخوره برخلافه همیشه که در حال ورجه وورجه است ......... خدایا یعنی چی شده نکنه زیاد خسته شدم یا نکنه ......... یکم بی حرکت به پشت درازکشیدم تا دقیق تر بتونم حرکتهای دخترم رو احساس کنم ولی نه خیر اصلا خبری نبود انگاری اصلا بچه ای درکار نبوده و ... طوری شد که بابایی هم با سکوته من متوجه قضیه شد بغض کردم ولی برای اینکه بابایی هول نکنه به روی خودم نیاوردم وقتی خوابش برد گریه کردم دستم روی شکمم بود و داشتم نوازشش میکردم ذکر میگفتم و از خدا میخواستم که شما رو برام حفظ کنه و اتفاقی نیافتاده باشه . نزدیکای سحر بود که بالاخره یه تکونهای کوچولویی رو احساس کردم یکم خیالم راحت شد ولی نه کاملا. صبحی راهی محل کار شدیم بابایی هم خیلی نگران بود گفتم شاید برم دکتر از سلامتی شما مطمئن بشم با اینکه وقتی که دکتر بهم داده بود برای هفته بعد بود . به هر حال سرکار که بودم قشنگ حرکتهاتو احساس میکردم اما شکم درد داشتم شدید . نزدیک ظهر به اصراره بابایی با مطب تماس گرفتم و رفتم پیشه خانم دکتر . معاینه شدیم صدای تپش قلبت نرمال بود گلم ولی حاله مامانی اصلا خوب نبود درد داشت دکتر بازم معاینه کرد و گفت خدا رو شکر علائم زایمان زودرس نیست فقط خسته شدم و باید یک هفته استراحت کنم و برام دارو داد . همه نگران شده بودن به مامان بزرگ نگفته بودم از مطب که اومدم بیرون زنگ زد و بهش گفتم که حالمون خوبه و نگران نباشه . سرراه بابایی رو هم سوار کردیم رفتیم آمپولم رو زدیم و رسیدیم خونه مامانی درازکشید و بابایی با زبون روزه شروع کرد به پذیرایی از ما دو تا ........... گلم خدا رو شکر که مشکلی نبود ولی اون یک هفته تموم نشد یعنی چون بازم هروقت زیاد میشینم و یا راه میرم و سرپا هستم دردم میگیره دیگه سرکار برنگشتم تو خونه ام زیاد کار نمیکنم که شما اذیت نشی .
سلام خانمي خوشگلم؛ نانازم ميدونم اين روزها جات تنگ شده منم دارم لحظه شماري ميكنم شما دختره نازم رو ببينم . ديروز ماماني رفت از دنياي كودك چهارتا كتاب عالي و يك سي دي موسيقي خريد كه كتابها رو خوب بخونه و اطلاعاتش بره بالا سي دي رو هم خودش هم شما گوش بدين . عزيزم وسايل لازم براي اومدنت رو تقريبا آماده كرديم فقط يكسري خورده ريز باقي مونده كه اونا رو هم كم كم تهيه ميكنيم . منتظرم مامان جون لباس بافتني ها و لحاف تشكي كه خودش زحمت كشيده تهيه كرده رو بيارن اتاقت رو بچينيم و تزئين كنيم . ولي مامانيه گلم قول بده خوب رشد كني و سالم و سرحال و به موقع بياي بغله مامان عجله نكني ها . اين روزها خيلي دل نگرانم و استرس دارم آخه اين اولين باره كه دارم مامان ميشم . خيلي دوستت دارم ....
خانمي خوشگلم ميخوام نامه نظريه سونوگرافي رو برات بنويسم براي خودم كه خيلي جالب بود چندين بار خوندمش تازه عكسهاشو اسكن كردم براي خاله ها گذاشتم تو كلوب تا همه ببينن اين معجزه بزرگ خدا رو . ........ در بررسي رحم ، حاملگي با يك جنين زنده و متحرك با ضربانات منظم قلبي قابل رويت است . ( FHR : 147/min ) قرار جنين در حال حاضر طولي با پرزانتاسيون سفاليك ميباشد . ميزان رشد سونوگرافيك با معيار 33 = B. P. D ميليمتر و 19 = FL ميليمتر معادل 16-15 هفته ميباشد . ميزان مايع آمنيوتيك در حد طبيعي است . جفت فوندال قدامي و لاترال راست و گريد 1 ميباشد . ( SEX : FEMALE ) ضخامت NF در حد طبيعي بوده 1/9 ميليمتر ميباشد . Nasal Bone بطور طبيعي قابل رويت است . در بررسي صورت ، جمجمه ، تنه و اندامهاي جنين انومالي قابل رويت تا اين سن حاملگي ديده نشد . نظريه : حاملگي با رشد جنين 16-15 هفته بشرح فوق .
|
About
من و بابايي 24 شهريور 85 عقد كرديم و بعد از چند سال بالاخره بهم رسيديم خرداد 86 رفتيم تا با هم زندگي مشتركمون زير يك سقف رو شروع كنيم و از پاييز 87 براي اومدن يك عضو جديد به خانواده امون اقدام كرديم آخه تازه خونه دار شديم . و بالاخره 5 اسفند 87 انتظارمون به پايان رسيد و اين وبلاگ رو براي شما تنظيم كردم تا بدوني كه چقدر عاشقانه دوستت داريم و منتظر اومدنت هستيم. Archivesمهر 1388شهریور 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 Links
روزشمار زندگي-نسرين جون |