تبليغاتX
دخترم و نورچشمم ...

قالب پرشین بلاگ


دخترم و نورچشمم ...
چشم انتظارتم و عاشقانه دوستت دارم
لینک دوستان
صبح سرحال تر از دیروز آماده شدیم و راهی

رفتیم میدان امام یا همون نقش جهان - مسجد و عمارت عالی قاپو و صد در صد بستنی فالوده و گاری سواری

 

از گرما فرار کردیم خونه استراحت کنیم بعد از غروب آفتاب رفتیم پل خواجو

این بود ماجرای روز سوم سفرمون

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 9:3 ] [ ماماني ]
خلاصه شب رو همدان موندیم و صبح شاد و سرحال حدودای ساعت ۷ راه افتادیم به سوی اصفهان

درامامزاده شهرگوگد استراحت کردیم و زیارت

 

 

درضمن چون روز جمعه بود همه جا تعطیل کلی گشتیم تا ماست اصل گلپایگان پیداکنیم .

خلاصه بعدازظهر رسیدیم اصفهان تصمیم گرفتیم استراحت کنیم و بعدازغروب آفتاب که هوا خنک تر میشه بریم سی و سه پل

 

 

و بقیه اش رو نگهداشتیم برای فردا صبح که با انرژی بیشتری بریم دیدن کنیم

 

 

 

 

این ماجرای روز دوم سفرمون

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 9:0 ] [ ماماني ]
سلام دخترطلا

بالاخره بعدازمدتها موفق شدیم یک مسافرت تقریبا طولانی مدت ۳ نفره بریم.

صبح ساعت ۶صبح روز ۱۴/۲/۱۳۹۱ آماده حرکت

 

ساعت حدودای ۱۰ بود رسیده بودیم زنجان برای صبحانه

 

اینجام اسم شهر یادم رفت نگه داشتیم استراحت

 

 

و بالاخره ساعت ۱۶ رسیدیم به غار علیصدر

این ماجرای روز اول سفرمون بود ( خیلی خلاصه ) بالاخره ساعت حدودای ۲۰ بود که رسیدیم همدان و هتل آرین رو برای استراحت انتخاب کردیم که شام بخوریم و بخوابیم باز صبح زود حرکت کنیم بطرف اصفهان.

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:18 ] [ ماماني ]
صبح روز تولد

باکلی زحمت موهاشو براش شونه میزنم و سنجاق میزنم اما حیف که چنددقیقه بیشتر دوام نداره

یک عکس دسته جمعی به ترتیب عمومیلاد-نیماتپل-عمومهدی-درسا فرفری-یسنی

درکمینه کیک طفلکی ههه صاحب تولد کجایی بیا به داده کیک برس

ای جونم یک لحظه رومانتیک با عمومهدی

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:51 ] [ ماماني ]
من و دخترم

درسا و دوستش امیرحسین که حسابی باهم جوربودن و بازی میکردن امیرحسین هم حسابی مراقب دخترم بود

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:47 ] [ ماماني ]
درسا به مامان کمک میکنه !؟

هفت سین سال ۱۳۹۱

درسا درکنار هفت سین مریض احوال و خواب آلوده

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:52 ] [ ماماني ]


[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:48 ] [ ماماني ]
سلام دخترم دیرکردم نه ! واقعا چرا ؟ خودت بهتر میدونی ...

دوستان عزیز و مهربون ممنون از پیغامهای قشنگتون شرمنده دیرمیایم برای آپ کردن یکی دو روز اول فروردین درسا زیاد حالش خوش نبود سرماخوردگی اذیتش میکرد اما خداروشکر زودی خوب شد . اینروزها واقعا سرمون گرمه شیطنت های درسا خانمی هستش درضمن پروژه از پوشک گرفتن درسا هم باموفقیت انجام شد خداروشکر.

دخترم دیگه بزرگ شده به قول خودش خانم دکتر شده عروس خانم شده هههه

شدیدا دلش میخواد بره مهد دیگه حوصله اش سررفت بس که تو خونه موندیم تصمیم دارم برای تابستون بذارم بره مهد روزی دو سه ساعت با هم سالانش بازی کنه.

چندتا عکس هم میذارم البته کلی عکس هست اما کو فرصت

 

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:6 ] [ ماماني ]
سلام دردانه ام

با اینکه هنوز یک روز دیگه ام از سال ۹۰ باقیست اما فکرنکنم فردا فرصت کنم بیام برات بنویسم الانم حالم چندان تعریفی نداره اما فقط بخاطر تو گلم.

دم عیدی بدجوری سرماخوردم که اونقدر اومدی بهم چسبیدی به تو هم سرایت کرد و الان دوتایی سرفه میکنیم الهی من فدات دیروز بردمت دکتر اونم زیر برف و باد شدید هههه هوا حسابی بهاری شده اینجاها ههههه

خلاصه که خداروشکر بهتریم انشاله تا سال تحویل بهتر هم میشیم و همگی شاد و خندون و سلامت کنار هم میشینیم پای سفره هفت سینمون و دعامیکنیم برای همه که سلامت و شاد باشن.

گلم اینروزها اونقدر به همدیگه وابسته شدیم و شما شیطون تر که دیگه فرصت نمیکنم بیام از شیطنتهات بنویسم .

نشون به اون نشون که چندوقت پیشها دستگیره در دستشوئی رو از پشت انداختی و من گیرکردم تو دستشوئی و شما بیرون بعداز اینکه موفق شدی درو بازکنی چقدر بغله هم گریه کردیم و چقدر ترسیده بودیم ...

خلاصه اش این که شیطون بلاااااااااااااااااااااا دوستت دارممممم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه .

خدایا خودت به همه سلامتی بده و دلهای همه رو در این روزها و روزهای بعدش شاد کن.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 14:5 ] [ ماماني ]
شدیدا به کایلو علاقه داری جوری که برچسبهای بزرگ و کوچک کایلو به در و دیوار اتاقت هست و مدادتراشش رو خاله مونا برات گرفته یک عروسک تقریبا بزرگ پارچه ای کایلو رو بابا گرفته منم برات یک جفت جوراب با عکس کایلو گرفتم عاشقشی هههه (اما کارتون دوبله فارسیش خیلی خوبه درسا خیلی چیزها ازش یادگرفته ایضا خودم )

به افراد خانواده امون علاقه شدید داری حتی بعضی وقتها دلت براشون تنگ میشه و تلفنو برمیداری تا ما برات شمارشونو بگیریم و باهاشون حرف بزنی .

ازرنگها قرمز و صورتی رو بیشتر دوست داری خصوصا قرمز هروسیله ای ( خصوصا لباس ) بخوای میگی قرمزشو میخوام هههههه .

تقلید صدای حیوانات و شمارش رو دوست داری . رقص و حرکات موزون و ناموزون همراه با موزیک شاد شاد خیلی دوست داری .

عاشق تولد و فوت کردن شمع هستی و اینکه بلاس چین چینی بپوشی بری نانای کنی ههههه .

این خانه بازی رو خیلی دوست داری هروقت میخوایم بریم بیرون میگی کاپشن بپوشم بریم اسباب بازی کنیم . الهی من فدات .

دیگه فعلا چیزی یادم نیست فقط اینو بگم مامان میستا قربونت بشه با اون خنده های نازت و شیطنت هات .

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 1:38 ] [ ماماني ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من و بابايي 24 شهريور 85 عقد كرديم و بعد از چند سال بالاخره بهم رسيديم خرداد 86 رفتيم تا با هم زندگي مشتركمون زير يك سقف رو شروع كنيم و از پاييز 87 براي اومدن يك عضو جديد به خانواده امون اقدام كرديم آخه تازه خونه دار شديم . و بالاخره 5 اسفند 87 انتظارمون به پايان رسيد و اين وبلاگ رو براي شما تنظيم كردم تا بدوني كه چقدر عاشقانه دوستت داريم و منتظر اومدنت هستيم.